فرشته کوچولو
آلان حتما آریاناهم از اینکه برادرش آیریک کوچولو پیش ماست خیلی خوشحاله جمعه ۱۶/۱/۸۷ ساعت ۱۶ تا ۱۸ گلستان ۳۱ یک دو روز دیگر از همین شاخه ی لرزان حیات پرکشان سوی تو می آیم باز دوستت دارم بسیار هنوز دلم برات تنگ شده آریانای مامان آریانای مامان خیلی دلم برات تنگ شده خدایادیگر اشکهایم هیچ اثری در دلت ندارد؟در حسرت دیدن آریاناپرپر شدم پس تو به جای من مراقب آریانای کوچولوم باش . چهل روز از پرواز فرشته کوچولو فاطمه زهرای عزیز به بهشت می گذره خداوندا به خانواده اش آرامشی عنایت فرما تا بتوانند غم از دست دادن اورا قبول کنند. خانواده آریانا فرشته کوچولوهای گلستان سی و یکم چقدر خوشحالند وبه دور فرشته ای به زیبایی خورشید به رقص وپایکوبی مشغولند ویک صدا فریاد می زنند شیده جان تولدت مبارک ماهم با فرشته کوچولوها هم صدا می شویم و میگوییم شیده جان تولدت مبارک مادربزرگ آریانا آریانامجیدی یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه شهر خیلی بزرگ بود پر از آدمهای جورواجور.یه گوشه از این شهر بزرگ یه زایشگاه بود به اسم مادران روز27 آبان سال1382 اون روزی که خورشید گیس طلایی بیشتر از هر روز دیگه خود نمایی می کرد وقتی که عقربه های ساعت تیک تاک کنون اعلام کرد ساعت 9:15 صبحه همراه چند تا بچه دیگه خدا یکی از فرشته هاشو راهی این دنیا کرد و اون رو سپرد به دست مهربون یه پدر ومادر زمینی. همه خندون اومدن تا صورت نازشو ببینن همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه.... تا اینکه خبر دادن فرشته ما که مامان وبابا اسمه شو آریانا گذاشته بودن باید مدفوع می کرده اماهنوز.... همه هراسون شدن که نکنه آریانا کوچولوی ما روده نداره واون روکه 30 ساعت بیشتر از عمرش نگذشته بود رو راهی اتاق عمل کردن وقتی به شکر خدای مهربون سالم از اتاق عمل بیرون اومد فهمیدن که آریانا کوچولو به پروتئین حیوانی حساسیت شدیدی داره نه مشکل دیگه خلاصه سالها از پی هم می رفت وآریانای ما بزرگ وبزرگ تر می شد اما در آرزوی تمام خوراکی هایی که دوستاش می خوردن بود اون واسه حساسیتش نتونست ماست .شیر.بستنی .کاکائو. پفک و خیلی چیزای دیگه بخوره اما یه بارم دم نزد که یه وقت دل مامان وبابا نشکنه واسه دل کوچولوی اون اونقدر پاک و شاد بود که تو دل همه جا داشت کوچیک وبزرگ عاشقش بودن وقتی که قرار بود آریانا بتونه تازه واسه اولین بار معنای عیدو بفهمه وطعم بهار رو بچشه اون موقع که سه سال وشش ماه بیشتر نداشت 29اسفند1385 وقتی پای سفره نشست تا سبزی پلو با ماهی عیدرو بخوره ماهی هم رو حساسیتش اثر گذاشت و اون فقط تونست روز اول عید روبا اطرافیان شادی کنه چون از 2تا9 فروردین که به بیمارستان بره بیحال بود داشت واسه آخرین روزا دلبستگی های دنیویشو میدید نهم که رفت بیمارستان علی اصغر رفت تو چهارتا فرشته دیگه هم اونجا بودن اون دیگه چشاش فقط به اشک مادر بود وکمر خمیده پدر دل شکسته مادربزرگ ودستای لرزان پدربزرگ گوشاش فقط دعای خاله رو میشنید وناله های دایی رو ونذر ونیازهای تمامیه کسانی که دوسش داشتن 13فروردین1386 بود که دیگه حالش خیلی بد شد خدا جوری همه رو سر راهش قرار داد که دیگه واسه آخرین بار همه رو ببینه همه اون کسایی که به قدهزار سال تو این سه سال وشش ماه بهش دل بسته بودن همه رو واسه آخرین بار دید وقتی که با آمبولانس به بیمارستان میلاد انتقالش می دادن شب سیزدهم بود که فرشته کوچولو رو بیهوشش کردن تا بره زیر دستگاه بنت که بتونه نفس بکشه و اون تو اون حالت موند تا 18 فروردین هیجدهم وقتی صدای اذان ظهر همه جا طنین انداخته بود فرشته ما بالاشو باز کرد و روی همه گلهای رنگارنگ چرخید و چرخید تا که رسید پیش خدا آخه خدا هم دیگه بیشتر از این طاقت دوری این فرشته مهربونش رو نداشت آریانا اومد تا به ما یاد بده که همیشه کنار هم می تونیم شاد باشیم و چشامونو رو همه غمها و سختی ها ببندیم اومد تا به ما ثابت کنه حتی وقتی تو درد و غم داری آب می شی می تونی مرهمی باشی واسه دل شکسته و چشمای گریون مادر. 
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |



